![]() |
![]() |
|
| در تنهاترین تنهاییم فقط به تنهایی تو فکر می کنم ای تنها عشق من |
|
دارم برای تو مینویسم برای عشق قشنگم عشقی که هیچوقت تودلم نمی میره . مدتهاست که نوشته هام مخاطب خاصی نداره.مینویسم واسه دل تنگم.واسه عشق قشنگم....عشقی که باید ازهمون اول راه فراموشش کرد واون رو هم مثل خیلی از اتفاقای زندگی دست خاطره ها سپرد ... ولی اینبار... اینباردارم برای تومینویسم،فقط وفقط برای توووو برای پاکی وصداقت توووو...میخوام از احساس پاکی بنویسم که من،بعد ازاون همه تجربه،جلوش کم آوردم....ازدلی بنویسم که دریاست... از نگاهی که پاک تراز آب زلال چشمه هاست.....ازدستای مهربونت که وقتی تودستام بود تموم سردی وسختی زندگی روفراموش کردم....ازچشایی که باچند حرف ساده، خیلی زودخیس میشه...ازلیاقتی بنویسم که خیلی کم پیداشده دروجودمن...و بالاخره ازدلم بنویسم،که امشب خیلی گرفته....خیلی زیاد....... می شینم با خدای خودم ازتو میگم از عشقمون میگم از روزگارمون میگم ودلمو خالی میکنم...از دلتنگی تو به آسمون نگاه کردم ستاره های آسمون خدا نقش تورو واسم کشیدن.. کاشکی میديدی که چقدر نگات کردم و تماشای چشمات ،چشمایی که هیچ وقت دروغ نگفت...، آره دلم بد جوری امشب دلش گرفته..حتی بیشترازابرهای آسمون چشمات....بیشتراز هرروز دیگه....میدونی همچین بگی نگی،یه هوا،خسته ام....... البته از یه کم خیلی بیشتر خسته ام... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:11 توسط نیما |
|
|
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده،تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند.خوشبختی،پولداری،عشق،دانایی،صبر،غم،ترس،و...هر کدام به روش خود می زیستند. تا اینکه یک روز.... دانایی به همه گفت : هر چه زود تر این جزیره را ترک کنین،زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید. تمام احساس ها با دست پاچگی قایق های خود را از خونه شون بیرون اوردند وتعمیرش کردند و پس از عایق کاری واصلاح پاروها آنها رو به اب انداختند و منتظره روز حادثه شدندروز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره رو ترک کردند.در این میان "عشق"هم سوار بر قایقش بود،اما به هنگام دور شدن ازجزیره،متوجه حیوانات جزیره شدکه همگی به کنار ساحل اومده بودند و "وحشت"را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق"سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوان ها و "وحشت"زندانی شده توسط انها سپرد.آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای"عشق"نماند.قایق رفت و"عشق"تنها در جزیره ماند. جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیره آب می رفت و"عشق"تا زیره گردن در اب فرو رفته بود.او نمی ترسید زیرا "ترس" جزیره را ترک کرده بود.اما نیاز به کمک داشت.فریاد زد و از همه ی احساسها کمک خواست.اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی ها، قایق دوستش"پولداری"را دید و گفت:"پولداری"عزیز به من کمک کن. "پولداری"گفت:متاسفم،قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد! "عشق"رو به سوی قایق غرور کرد و گفت:مرا نجات میدهی؟ "غرور" پاسخ داد:هرگز تو خیسی و مرا خیس میکنی. "عشق"رو به سوی "غم" کرد و گفت: ای "غم"عزیز مرا نجات بده. اما "غم" گفت: متاسفم"عشق"عزیز من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده! در این بین:گژ:خوشگذرانی" و"بیکاری"از کنار عشق گذشتند،ولی عشق هرگز از ان ها کمک نخواست! از دور"شهوت"را دید و به او گفت:شهوت عزیز من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد:هرگز.....برو به درک......سالها منتظره این لحظه بودم که بمیری!...حالا بیام نجاتت بدم؟!! "عشق"که نمی تونست نا امید باشه رو به سوی خدا کرد و گفت:خـــدایا...منو نجات بده. ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد:نگران نباش من دارم به کمکت می آیم. عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه داردو بیهوش شد. پس از به هوش آمدن ، با تعجب خودش را در قایق"دانایی"یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه.جزیره آرام آرام داشت از زیره هجوم آب بیرون می آمد،زیرا امتحان نیت قلبی احساس ها دیگه به پایان رسیده بود. "عشق"برخاست.به"دانایی"سلام کرد و از او تشکر نمود. "دانایی"پاسخ سلامش را داد و گفت:من"شجاعتش" را نداشتم که به سمت تو بیایم."شجاعت"هم که قایقش دور از من بود،نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند.پس می بینی که هیچ کدام از ما تو را نجات ندادیم!یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم.تو حکم فرمانده بقیه ی احساس ها را داری. "عشق"با تعجب گفت:پس اون صدا کی بود که گفت برای نجات من می آید؟ "دانایی"گفت:او زمان بود. "عشق" با تعجب گفت:زمـــان؟ ! "دانایی"لبخندی زد و پاسخ داد: بله"زمان"....چون این فقط"زمان" است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که".....عشق"چقدر بزرگ اســـت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:8 توسط نیما |
|
|
می گویند دلت را بکن و برو!...میگویند:نه تو فرهادی و نه او شیرین که سخت باشد کندن دل و رفتن پی زندگی!...یک جمله می گویند و من هزار جمله فکر میکنم تا ببینم معنی این یک جمله چیست!..اصلا مگر این زندگی چه هست که من باید دلم را بکنم و بروم پی او؟...خوب است؟بد است؟زیباست؟ کجاست؟چه هست؟...اصلا هست؟....اصلا گیرم که بود،هست،چقدر می تواند با ارزش باشد که به خاطرش دلم را بکنم؟....دلم را بکنم که درونم خون راه می افتد ،متلاشی میشوم...مگر نه اینکه با همین یک دل که می تپد زنده ایم؟...چرا بکنم؟... با کدام تیشه بکنم دردم نگیرد؟...کندن دل با تیشه ای که نداری ،برای زندگی که نمیدانی چیست یا کجاست، سخت نیست؟...شاید هم هست...میگویند برای من!سخت نیست!...سخت نیست چون فرهاد نیستم...چون تو شیرین نیستی!...این را که راست می گویند تو شیرین نبودی، نیستی!...همیشه تلخی تلخ!...من هم فرهاد نیستم...نه وعده وصال شیرین را دارم،نه امیدی که شیرین در دلم بکارد...نه راه چاره ای به سادگی !کندن کوهی بی جان و نه حتی شیرینی به شیرینی شیرین!....من فرهاد نیستم...بهتر بگویم فرهاد من نیست...هزار سال هم که کوه بکند من نمیشود!...راست میگویند کندن دل برای فرهاد شاید سخت باشد اما برای من نیست!...من با همه تلخی ها،من با همه نا امیدی ها...من با هیچ وعده ای،دروغ حتی،...من بی تو،بدون تو زنده مانده ام تا دوستت داشته باشم...فرهاد نبودم امیدم را بگیرند،شیرینم را،جا بزنم ازادامه شانه خالی کنم!...من فرهادترم!ببین!به او گفتند کوه بکند به من گفتند دل!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:5 توسط نیما |
|
|
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد وعذاب میشودمیدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... . شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالهاطول بکشه تا بفهمي تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي وسکوت .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:3 توسط نیما |
|
|
یادته اولین روز آشنایی مون رو چقدر همدیگرو دوست داشتیم یادته اون روز پاییزی رو چقدر برامون آفتابی بود یادته اون حرف های قشنگ رو که به هم می گفتیم یادته اون نگاه های پاک و معصومی که به هم ارزونی می کردیم یادته اون عشوه هایی رو که برای هم می اومدیم یادته اون لبخند هایی رو که با دیدن همدیگه بیشتر جلوه می کرد یادته اون گریه هایی رو که به خاطر تو بود یادته اون دوست دارم گفتن های من و تو یادته اون شکلک هایی که برای هم در می آوردیم یادته اون دل هایی که مثل یک قلاب به هم پیوند خورده بود یادته اون دو جفت چشم هایی که یه لحظه از همدیگه غافل نمی شدند یادته اون سلام هایی رو که هر روز چند بار نثار هم می کردیم یادته اون عکس هایی رو که همیشه روی قلبهامون جا داشت یادته اون خاطراتی رو که با هم داشتیم آخ که دیگه نازنینم از این همه دوست داشتن و نگاه های پاک و معصوممان جز خاطره ای نمانده آخ که دیگه از اون روز پاییزی رویایی جز برگی از تقویم باقی نمانده ولی ما باز می توانیم ما می توانیم با دست های مهربان خود یک روز پاییزی زیبا و همیشگی دوباره برای هم رقم بزنیم ...فراموشم نکن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:2 توسط نیما |
|
|
||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:38 توسط نیما |
|
||||||||||||||
|
دوستت دارم تا همیشه ... تا ابد ... دوستت دارم
تا جنون ... تادیوانگی ... دوستت دارم تا گریه ... تا بهانه ... دوستت دارم تا خاطره ... تا مهربانی دوستت دارم تا نوازش ... تا بوسه ... دوستت دارم تا انتظار ... تا تحمل ... دوستت دارم تا زخم ... تا ضربه ... دوستت دارم تا شکستن ... تا عذاب ... دوستت دارم تا امید ... تا خیال ... دوستت دارم تا دوباره ... تا دیدار ... دوستت دارم تا عشق ... که برتر و بدتر از آن نمی شناسم ... دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:39 توسط نیما |
|
|
در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روحیزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند . *** آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدیآفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان بده |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:1 توسط نیما |
|
|
۱)فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري،بدست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني
![]() ۲)وقتي با يک انگشت به کسي اشاره ميکني بياد داشته باش که سه انگشت ديگه به طرف خودته ![]() ۳)شايد کسي که براي اولين بار گفت کوه به کوه نمي رسد نمي دانست که براي رسيدن بايد کوه بود ![]() ۴)اگه به چيزي که دوست داري نرسي هرگز اون چيز رو دوست نداشتي ![]() ۵)به همه عشق بورز به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدي نکن ![]() ۶)به مشکهايتان بخنديد تا هميشه موضوعي براي خنديدن داشته باشيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 14:47 توسط نیما |
|
|
فقط چند ثانيه طول مي کشه تا زخماي عميقي تو قلب کسايي که دوسشون داريم بوجود بياريم ولي سال ها طول مي کشه تا اون زخمو خوب کنيم
آدماي بزرگ واسه نداشتن چيزي غصه نمي خورن بلکه از چيزي که دارن لذت مي برن مهم نيست که تو زندگي براتون چه اتفاقي مي افته مهم اينه که با اين رخداد چه مي کنن. اگه واسه آينده خودتون تصميم نگيرين شخص ديگه اي اين کار رو واستون مي کنه شادي هر کي بستگي به اين داره که تو ذهن خودشو تا چه اندازه شاد مي دونه زندگيت مي تونه تو يه لحظه توسط کسايي که تو حتي نمي شناسيشون تغيير کنه بلوغ به تجربه هاي تو و درسايي که از اونا گرفتي مربوطه نه به سالهای زندگيت آينده مکاني نيست که به اونجا مي ريم بلکه جاييه که خودت اونو بوجود مياري ثروتمند كسى نيست كه بيشترينا رو داره بلكه كسيه كه به كمترينا نياز داره از زندگي اونچه لياقتشو داريم به ما ميرسه نه اونچه که آرزوشو داريم اگه دوست دارم کسي به من ابراز علاقه کنه منم بايد ابراز علاقه کنم دو نفر مي تونن با هم به يه نقطه نگاه کنن ولي اونو متفاوت ببينن ما ابتدا عادتا رو ميسازيم بعد عادتها ما رو ميسازند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 14:41 توسط نیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
سایت باحال عشق فراموش شده کدهای جاوا دانلود آهنگ جدید گوشی همــــــراه گــــــــو گـــل کافی نت مر کزی علم وصنعت شرکت علم وصنعت ازادشهر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|